سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
من وتو

خاطره اولین سکس

ارسال شده توسط ابراهیم آذرنیا در 10/1/91:: 12:15 عصر

این ماجرای داغ اولین سک س


که براتون تعریف می کنم


دوست دارم احساستون از این س ک س بگیید


خودم فکر می کنم داغ ترین س کس دنیاست


می گفت :


همه چیز رو ردیف کرده بودم برای یک سکس بی سابقه


بابا و مامانم رو فرستادم خونه ی خاله و عمّه


خونه برای سکس با دوست دخترم آماده ی آماده بود


حساب همه چی رو هم کرده بودم


رفتم دنبال دوست دخترم


دیدم زودتر از من ، جایی که باهم قرار گذاشته بودیم ؛ منتظرمه


خدائیش دختر پایه ایه


خیلی دوسش دارم


من و اون وقتی همدیگرو دیدیم ، آروم و قرار نداشتیم


تو ذهن من فقط یه چیز میگذشت


اونم این که وقتی رفتیم خونه چطور ....


احتمالا اونم به همین چیزا فکر می کرد ...


چون اولین بار بود که می خواستیم سکس رو تجربه کنیم


هم من و هم اون


سوار ماشین شدیم


دربست گرفتم


رسیدیم در خونه


با موبایل دوست دخترم زنگ زدم خونه که ببینم همه چی ردیفه یا نه


نکنه کسی خونه باشه !


دیدم کسی خونه نیست


با خودم گفتم : ایول


دیگه دل تو دلم نبود


می دونستم سه ساعت زمان داریم


وباید از این سه ساعت بهترین استفاده رو کرد


در حیاط رو باز کردم


از راه پله ها رفتیم بالا


حواسم به واحدهای همسایه بود که مارو نبینن که یه وقت آمار منو به بابام اینا ندن


سریع دو طبقه رو رفتیم بالا


نفهمیدم از در حیاط چطور رسیدیم در آپارتمان


کلید رو انداختیم توی در ورودی آپارتمان که بریم تو


چشمت روز بد نبینه


خیلی برام عجیب بود


یه اتفاقی افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردم


یعنی محال بود که یه همچین اتفاقی بیفته


کلید توی در شکست


هر چی تلاش کردم که یه جوری کلید رو در بیارم نشد که نشد


کلی برا این لحظه برانامه ریزی کرده بودم


کلی براش فکر کرده بودم


مدتها بود تو آرزوهام این لحظه رو تصور می کردم


لحظه ای که من و اون با هم تنها بشیم....


گفتم عیب نداره


تو این سه ساعت وقت هست


می رم کلید ساز میارم


به دوست دخترم گفتم : بریم کلید ساز بیاریم


اونم که پایه تر از من بود گفت : بدو بریم که به لاقل برسیم بریم یه حالی ببریم


وقتی انرژی مثبتش رو دیدم


انگیزم برای پیدا کردن کلید ساز چند برابر شد


سریع از پله ها اومدیم پایین


اومدیم سر خیابون


روزجمعه


حالا کلید ساز از کجا گیر بیاریم


سریع یه دربست دیگه گرفتم


بعد از یک ساعت چرخیدن تو خیابون


یه کلید ساز پیدا کردیم


گفتم : آقا داستان از این قراره که کلید توی در شکسته


گفت : بریم درستش کنیم


اومدیم در خونه


به دوستم گفتم : تو برو تو ایستگاه اتوبوس سرکوچه بشین تا وقتی هم من بت زنگ


نزدم نیا


اگه یکی از همسایه ها تو رو تو آپارتمان ببینه خیلی ضایع میشه


اونم که همیشه منو شرمده می کرد گفت :


اشکالی نداره عزیزم، من تو ایستگاه نشستم و منتظر زنگتم


دردسرت ندم


کلید ساز گفت باید قفل عوض بشه


دوباره یه دربست دیگه تا قفلسازی و آوردن یک قفل جدیدبرای در خونه


اومدیم و قفل رو عوض کردیم


همین که لحظات آخر کار کلید ساز بود


مادرم زنگ زد موبایلم که ما با خالت اینا داریم میاییم خونه


برو یه سری خرید کن و ....


ای تف به این شانس


همه ی نقشه هام نقس بر آب شد


و نشد که آرزوم به واقعیت بپیونده...


اون روز کلی پول از تو جیبم رفت


کلی هم حساب کتاب که جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم


آخرشم شرمنده روی دوست دخترمون شدیم


آرزوی اون سکس بی سابقه موند به دلمون


از اون رو زتا به حالا همش این سوالم تو ذهنمه که :


من حساب همه چی رو کرده بودم


چی شد که نشد بریم خونه و کلید آهنی(میفهمی چی میگم ، کلید آهنی)


توی در شکست


کجای کارم اشتباه بود که همین یه دونه موقعیت رو هم که پیش اومده بود از دست دادم


............ .......


وقتی همه ی حرفاش تموم شد ، اونجایی که محاسبه نکرده بود رو براش توضیح دادم


بهش گفتم :


گاهی اوقات می شود که که محبی از محبای اهل بیت قصد گناه می کنه ، تمام


مقدمات گناه رو هم برای خودش فراهم می کنه و خودش رو آماده ی گناه می کنه .


دیگه قدمی تا گناه فاصله نداره


فقط یک قدم می خواهد تا گناه به ثمر بنشینه


یه دفه میبینه تمام صحنه عوض شده و دیگر موفق به انجام گناه نشد


با خودش فکر می کنه که چی شد که نتونست گناه کنه


تو محاسبات خودش که اشتباهی نکرده بود


پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟


کمی فکر ....


کمی فکر ????.


کمی فکر ???????..


آره داداش من


تو اون لحظه خدا کمکش می کنه تا راهش رو کج نکنه


خدا همیشه و همیشه ما را به یاد داره


حتی لحظه ی گناه ما را فراموش نمی کنه .....


تازه می دونی تو بعضی از تشرفات هست که امام زمان به خاطر زیادی گناهان ما در پیشگاه خدا گریه می کنند


راستی داشتی عجب جای خطرناکی می رفتی


خدا رحم کرد کلید جهنم توی در شکست


وقتی حرفام تموم شد ، دیدم دانه های درّ مانند اشک به روی صورت صاف و زیباش


روان شدن و داره زیر لب زمزمه می کنه :


پروردگارا !


غلط کردم


خدایا !


ممنونم که تنهام نذاشتی ، حتی لحظه گناه


به نقل از...................:http://roshann.persianblog.ir/post/7


دخترفراری وطلبه

ارسال شده توسط ابراهیم آذرنیا در 26/7/90:: 11:27 صبح

 شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.



صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی .


محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره ازسر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.


شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.


                          به نقل از:


http://alimohammadi63.parsiblog.com/



دفترچه راهنما...

ارسال شده توسط ابراهیم آذرنیا در 2/3/85:: 6:58 عصر
     هروقت می ری یه کامپیوتربخری، یا یه رادیو، یا هروسیله برقی که می خری؛ همراهش یک دفترچه بهت می دن .این دفترچه برای این هستش که راه وروش استفاده ازاون وسیله رونشونت بده. مثلا اگه نمی دونی چطوری روشنش کنی یا خاموشش کنی به تو یاد می ده .وهرامکاناتی که داشته باشه ازش می تونی استفاده کنی خلاصه هرکاری که لازم  با شه به تو یاد می ده وتوهم می تونی ازاون وسیله درست وخوب استفاده کنی ودیگه دلت شورنزنه ومشکلی هم پیش  نیاد.

     خوب حالا تومی گی معلومه آدم عاقل باید یه وسیله ای که می سازه یه دفترچه راهنما کنارش بذاره تا همه ازاون وسیله درست استفاده کنند. 


 


    سازنده این وسایل یه آدمه وبه عقلش رسیده این کارو بکنه. خدا هم یه اختراعی کرده به اسم انسان ومی خواد بهترین کارایی روداشته باشه، وتوتمام مراحل زندگیش موفق بشه و مشکلی براش پیش نیاد. بخاطر همین اومده براش یه دفترچه راهنما درست کرده که توش همه نیازهای مربوط به آدمااومده، گفته:


    کی حرکت کنیم ؟کجا بایستیم؟ چه جوری درس بخونیم؟ چه جوری حرف بزنیم ؟  با کیا دوست بشیم؟ با کیا دوست نشیم ؟و... خلاصه هرکاری که تو به  فکرت می رسه توی این دفترچه برامون گفته وما می تونیم ازش برای پیشرفتمون استفاده کنیم وهرکسی بااون میتونه به خوشبختی  برسه.


      آفرین درست  حدس زدی ؛آره اسمش "قرآنه" 


     همون قرآنی که هممون می شناسیم وتوی خونه هامون هستش


سلام به همه دوستان وبلاگ نویس

ارسال شده توسط ابراهیم آذرنیا در 27/2/85:: 6:59 عصر

سلام به همه دوستان وبلاگ نویس


 همه آدمهادنبال پیشرفت هستند. 


می خوان یه جوری ازدیروزشون بهترباشند.


حالا بهترین راه کدومه...؟


بعضی شعررو بعضی موسیقی روبعضی پول رو ورزش رومطالعه رو


وبعضیها...!


 حالا تو کدوم راه رومیگی؟


____________________________________________________________________


منم از امروز به جمع وبلاگ نویس هااومدم


 





بازدید امروز: 7 ، بازدید دیروز: 16 ، کل بازدیدها: 20980
پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ